کُشنده یا رهایی بخش
بعضی جملات تورا هم میکُشد هم میرهاند . "من هیچ وقت علاقه ویژه ای به تو نداشتم".
وتمام
آزاد شدم
03.01.404
بعضی جملات تورا هم میکُشد هم میرهاند . "من هیچ وقت علاقه ویژه ای به تو نداشتم".
وتمام
آزاد شدم
03.01.404
در تقلای زندگی با حال خوب،گاهی مکث میکنی،گمان میبری تعلیق زمان التیامت میدهد.غافل از اینکه کولاکیست لرزه انداز بر تَن. گاهی خلصه نما میشوی. خلصه مستی،سستی و کاهلی. برمن حرام باد خواب صبح جمعه. که پریشانی از اولین نورتابیده برچشمانم وارد میشود. من جانورِ دوپای دارای شعور نسبی باید هفت روز هفته در تقلای معاش باشم تا یادم برود چه باخودم کرده ام.روانم را ،آرامشم روحم را به چه آدمهایی اشتباهی هدیه داده بودم. حسی به انها داده بودم که سوار بر گرده احساساتم به تاخت میرفتند. من یک سنگ بر شیطان وجودم نزدم، چند سنگ بر پیکرش وارد کرده ام. همه را یکجا طلاق داده ام. نه آنکه دوستش دارم را میخواهم نه انکه دوستم دارد را. لعنت بر جفتشان از یک تجسم. من نه آن ضعیف سال پیشم ،که روحم بر مدار تنهایی قوت گرفته و مجال رویارویی دارم. من مشتاق خلوتم،سکوتم و تا مدت مدیدی شاید جانِ احساساتم را گرفته ام تا قدرتی نیابد برای برانگیخته شدن. معمول، مجهول و بی قافیه بر جلد کتاب زندگی.
معشوق ِمن، حُب تو حُسن ِ تو نیست، ضعف من، موهبتِ من یا هر چیزی که اسمش را میگذاری است. درون من آتشیست از ناکجاآبادِ ضمیرِ ناخوداگاهم که دامنت راگرفته. خودم هم نمیخواهم عاشقت باشم. پندار خودم هم نمیخواهد درچنگالِ اهریمنیِ ناپایان ِ نانجیب ِروزگارِ " عاشق کُش" گرفتار آید. زود خواهیم گذشت از این دام حُب....
بچه که بودم ،تصورم از بزرگسالی،اَبَر اِنسانی و بلوغ محض بود.بزرگتر که شدم ،شخصیت ابر انسانیِ دوران کودکیم را نیافتم که هیچ،خودم را کماکان کودکی دیدم درمیان انبوهِ کودکان.
اینجا کسی "فاصله ها" را وجب نمی کرد...
حدس می زد
یک عمر...
...
...
بیاد دارم زمانی کتابی بدستم رسید که حاوی شعرهایی به سبک مینیمال ژاپنی (هایکو) بود. شعرها در عین سادگی بسیار دلچسب و هم آوا بودند. این مینیمال را در آن روزها در هوای آن سبک سرودم ...
به گمانم میانسالی از روز اول دخول به سی سالگی برچسبش، حالاتش ،بحرانش،طوفان ذهنی و حسرتها و غمهایش را یکجا روانه افکار روزانه میکند.اینکه چراچنین و چنان نشدم و چنین و چنان نکردم. انگار لحظات آخر فرصت رسیدن به خوشبختی در ایام جوانیست. حرص و طمع و دست وپازدنها اوج میگیرد و شاید تا ۳۵ سالگی ادامه یابد. نمیدانم این نسلهای سوخته که برخلاف تورم ،عایدیشان کمتر شده چگونه با سودای ذهنی کنار آمدند و چه جنگی باخود دارند در کشاکش سرزنشهای ذهنی،افسوسها و تحقیرها. در آنسو، دلالها وبه نرخ روزخورها انقدر بالا رفته اند که گرچه آنها هم بحران دارند ولی استانداردهای بالای زندگیشان، بحرانهایشان را فئودالیته مآبانه کرده. حکایت هردو جانسوزند اما این کجا و ان کجاست ،هست. باری، اکنون که کم و بیش بحرانهای ذهنی را تمام قد مینگرم، میدانم که تلاشم راکرده ام لکن نشد یا صلاح بود که نشود.شاید اینده جبران مافات کند و از خجالت این تلاطم درآید.
قرار بود نه فرازی باشد
نه فرودی
نه کوهی
نه کاهی
اما صخره های خودکامگی دریدند
ژنده پیراهن قدیس را
و بر سطوح به ستوه آمده تاریخ
دگر سطر نگاشتند:
تلاطم های رود بیهوده است
وقتی که نسب برکه حزین
در پستوی نی های بوریا
به جست و جو نافرجام رود و سنگواره میرسد
تار و پودی از گریختن
رگ های هویت را صلا می دهد
آواری از نرسیدن هوار می کشد
بالهای قلع اندود شاپرک را
و پای سیمانی مترسک امیدوار است
سایه ای از دورترین کهکشان
در ظهری سترگ به نجات خواهد آمد
و شاید
و شاید
و شاید...
دوسال است که خدا قصد گرفتن مادرمان را میکند و مابا عجز و نیاز و استغاثه اورا در یک قدمی رفتن بازمیستانیم و فریاد ماچنین و چنان برایش کنیم سرمیدهیم. نه کرونای با ۷۰درصد درگیری ریه، و نه خونریزی مغزی، تلنگری که باید وشاید به فرزندانِ مادر نمی زند. مافرزندان ادم ِ سیب خورده را چه به این قال و مقال. نیک نگریستم که مادرم سالهاست برای سلامتیمان به نذر و صدقه و دعاست .او در مقام مادریش، به پیشگیری و ما درمقام فرزند در لحظات اخر به فکر تلاش می افتیم.در این کشاکش رفتن و ماندن سالانه مادر، فقط همین را فهمیده ام که هر لحظه بودنش نعمتیست برایمان و نبودنش قطعا غم عظیمی در جانمان میکارد و ستون ارامش و اتحادخانواده خراب خواهد شد. نیک که بنگریم همگی رفتنی هستیم وهمین نکته آرامشی دارد بر عدم بقای آنهایی که دوستشان داریم. قطعا سال ۱۵۰۰ را هیچکداممان نخواهیم دید.و با قطعیت زیاد ۱۴۵۰ با سن نزدیک به ۳۵ سال بنده درحال حاضر. خدا کند هر کس خواست برود بدون رنج و سختی کشیدن برود و خداکند کمترین رنج هم متوجه بازماندگان باشد.
#مادر😍🌷
گفت بنویس و نوشتم...
از تارهای عنکبوت کنج خانه
و آوازی خفته در گلوی گرامافون
سبابه را کشیک کشان
گفت بنویس و نوشتم...
از رنجی که می بریم
از رنجی که می بری
از ناخنی که می کشم
بر گل آلود نیستی ی ی ی
گفت بنویس و نوشتم...
از سرخی پولک ماهی تنگ
که نیست عید را...
چشم انتظار
و از سبز یرقانی جوانه های گندم
بر رواق فولادی رخش
در عصرگاه سیزدهم نوروز...
گفت بنویس و نوشتم...
شانه های تخم مرغ گران شده اند
و شانه های امن
بی حدددد کیمیاست
و شان گریه...
مضمحل
همسان هق هق عابری در پاییز...
م.خار
با نگاهی تر
می چکانم...
به خشکی چشمانم
قطره... قطره...
هجو لبخند را
تو در آنسوی پنجره
هنوز دست تکان می دهی
با چتری بر کرانه آسمان
قواره گسترانیده...
تقلای بی گاهم
هذیان غروبم...
در تمنای سوسوی چراغ
آه
چه فرق دارد؟
وقتی که می دانم
بازنده یا برنده؟
هر دو باخته اند...
و گل ها و خارها
علوفه صبحگاهی این گله اند...
به محسن روحبخش...
۲۶ اکتبر ۲۰۱۴_ دلنوشته فیسبوکی.
دست و پای ملت در طول سال بسته هس و فقط چند روز میتونن ابراز وجود کنن.
میتونن هنرهای تجسمیشونو به کار بندازن و اینجا رو بانمایشگاه هنرهای جدید پاریس اشتباه بگیرن . میتونن ازادانه نعره بزنن و خودشونو خالی کنن. میتونن در گروههای بزرگ حرکات ریتمیک کنن و یه جورایی قر کمر رو با فریضه دینی خالی کنن . میتونن با تحریک احساسات و غربتی بازی پول دربیارن . میتونن صداهای نکرشونو سکه کنن .میتونن توسط مردم دیگه حین حرکاتشون دیده بشن و کمی احساس غرور کنن که روی سن سالن کوداک تیاتر لس انجلس توسط تماشاچیا دیده شدن. میتونن با اطعام فخر بفروشن و حس حاتم طایی بودن رو با مانور غذا جلوی ملتِ گویی هزار سال غذا نخورده تجربه کنن. میتونن دل ببرن یا عاشق شن به خصوص اونایی که جایی رو بهتر از اینجا برای شکارشدن و کردن پیدانمی کنن.میتونن زور بازوشونو نشون بقیه بدن حتی به قیمت داغون شدن کمرشون زیر علامت چند تنی .میتونن بزرگتریشونو با فضولی کردن در تهیه و تدارکات وامثالهم به رخ بقیه بکشن. میتونن کل یک بزرگراهو مچل کنن و شونصدهزار کیلومتر ترافیک درست کنن که بگن ما هم میتونیم .
خلاصه، کارکرد این روزها همش تخلیه عقده های نهفته در طول مدت ساله.
الباقی هم که با نیت خالص میرن عزاداری، رسما از همین تریبون میگم به کمرتون بزنه. شما لطف کنید تو کارتون کم نذارید. کم فروشی نکنید. گرون فروشی نکنید. سر مردم کلاه نذارید. دزدی نکنین.بقیه رو اذیت نکنین.وظیفتون در کار رو به نحو احسن انجام بدین. احتکار نکنین. نون به نرخ روز نخورین.بی ناموسی نکنین. چشم هیزی نکنین. از زیر کار ندزدین. صف رو در همه جا رعایت کنین و ادای زرنگارو درنیارین و. تو صف کنین. رشوه نگیرین. رشوه ندین.پارتی بازی نکنین. پارتی کسی نشین.نزول نگیرین.انصاف داشته باشین.جنس بنجل به مردم غالب نکنین.مفید کار کنین. و...... عزاداری و اشک تمساح ریختن ، پیش کش.
بازم بگم؟؟؟؟ :-P
فرق چندانی نکرده ایم. گذر زمان ردپایش را روی چروک های صورتمان حک کرده و بر قاف کله مان گرد سپید پاشانده...
گاهی نگاهی هر چند گذرا به گذشته خالی از لطف نیست...
یاد باد آن روزگاران یادباد...
روزگار دانشگاه و شوریدگی و جوانی...
روزهایی که به شوقی سرگشته، شتابان گذشت.
بر عمر من و عبدالله عزیز و وبلاگ تالار 14 سال سپری شده و امروز از لابلای خاطرات غبار گرفته، عطری خوش بمشام میرسد. بوی کهنگی کتاب شعری که سالها نخواندیش...
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در آینه ات دید و ندانست کجایی
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
۱۷ سال پیش، روی میز کتابخانه دانشگاه جمله ای باخودکار حک شده بود که از زمان خواندنش در ناخوداگاهم حک شد و کماکان باقیست:
"خیلی خیلی خوشحالیم که دور از چشم شیاطین ابدی جهان ، به خوردن نان و ماست خود مشغولیم."
چقدر شرافت و قناعت و شکوه؟ به نظرم خیلی.
به قول شاعر:دلی سربلند و سری سربه زیر
کتاب نبود. اثار برگزیده غزل پست مدرن نبود. پتک محکمی بود بر جمود ادراکم. و چه زیبا بود... سال۱۳۸۷. امروز مجددا و با ضرب و زور سرچهای متوالی توانستم مجددا دانلودش کنم و بخوانم. #گریه_روی_شانه_تخم_مرغ
اسمها به چشم آشناتر شده اند و من غیبت نجمه زارع را با گشت و گذار مجزا در اشعارش جبران کردم.
آن دوره سرعت دانلود ذهنی مان گیگابایت بر ثانیه بود برای این خواندنها. کویر مغز را با اشعار پست مدرن ابیاری میکردیم. یاد ایام گرامی
احساسی که زبان قاصر باشد و قلم فرسوده از بیانش، به ضرب آهنگ دل می شود شرح فی ما وقع...
اقلیمی که نه در سفرنامه ها گنجانده و نه در سروده ها پرورانده و نه در ادراک و عقل فهمانده... اقلیم عشق است و عشاقند راویانش...
حسب نیازت نوازش می کنند و بر منطق علیلت دلیل می شوند... همانکه کاسه وجودت تشنه باشد کافی است تا دریایی ات کنند...
اینجا کربلاست... میعادگاه شور و شعور و شهادت... و بین الحرمین بی شک قطعه ای از بهشت است، قامت کشیده تا رضوان حضرت دوست...
ماتمکده نیکان دو عالم است و بر انس و جن فرض، که بر مدار ارادت سر به تربتش سایند و جانب ادب نگه دارند...
برگزیدگان و بزرگان عالم تا ابد داغدار واقعه کربلایند...
و بی سبب نیست که با هر حالت خوش و لب به لبخند شکفته اگربر سرزمین کربلا وارد شوی، قلبت خضوع می کند و لبت به حرمت این عظمت دوخته و علم غم بر دلت آویخته می شود.
خواستم از تو بگویم به دلم شور افتاد!!!
یه ترفند واسه دور زدن تحریم ایمیل یاهو پیدا کردم که دیگه شماره نخواد ازتون. ترفندای دیگه جواب نمیده دیگه. داغ داغ تنوری:
اول یه جی میل درست کنید. بعد برید تو صفحه یاهو ایمیل- بعد رو گزینه گوگل کلیک کنید و یوزر نیم پسوردتون رو وارد کنید و بعدش از طریق اون یه ایدی یاهو جدید با هر اسمی که خواستید بسازید.
این مطلب رو به این دلیل گذاشتم که جدیدا همه سرویسهای ایمیل برای ساختشون ازتون شماره موبایل میخاد که براتون کد تاییدیه اس ام اس کنه. گوگل هنوز ایران رو در این زمینه تحریم نکرده و شما میتونید حتی برای امنیت بیشتر برای هر بار ورود به جی میلتون ازش بخاهید که براتون کد تایید بفرسته. حالا این وسط یاهو توی گزینه های ارسال اس ام اس گزینه ایران رو برداشته که یک مدتی به خاطر سوتی های برنامه نویسی یاهو میشد با تغییر کد های اچ تی ام ال کد ایران رو ساخت. اما اون سوتی برطرف شده و عملا هیچ کس در داخل نمیتونه ایمیل یاهو بسازه. اما این روش بالا رو تست کردم و جواب داد. ممکنه در اینده این روش هم مسدود بشه. خلاصه اگه ایدی یاهو خواستید بسازید راهش فعلا همینه تا اینکه تحریما بشکنه.
کسی چه می داند در اندیشه آخرین برگ درخت تحمل چه می گذرد؟
از سویی آماج باد است و نفیر ... و از سوی دیگر زمزمه های امید است و انتظار...
باد هم که از صرافت دست کشد، امید وا رفته و انتظار پوشالی، طومار برگ را در هم می پیچد و لجاجت زمین آغوش می گسترد...
عابران خوش خیال (همان عابرانی که مشتاق بارانند و روز بارانی بی شال و کلاه و چتر گامی بیرون نمی نهند را می گویم) با خود زمزمه می دارند: برگها زمانی می افتند که گمان می کنند طلا شده اند...
بیچاره برگها که در خش خش له شدنشان نمی توانند به دیگران بفهمانند:
این دست تقدیر است
این انتظار جوانه هاست
این ناجوانمردی باد است
این بی وفایی پرنده است
این ازدحام ادراک حس غریب است
این قامتی ژولیده پیکر
این امتداد تنهایی است
پاییز است...
و زیبا تر از این ... نخواهد بود .
منبع:رایانامه ارسالی یک دوست
با نوای فلوتی در مه
مبهوت و ناگزیرر ر ر
با شوقی که نمی شناسی اش
با گامی بللللللللللند و ناآشنا...
می دوی به دنبالش ش ش ...
چشمانت...
آن تیله های رخشان...
رنگین کمان می شود د د د د د
در آفتاب سرزمینی نوووووو...
می دویییییییییییییی
تا آنجا که نفس، حنجره آواز می شود
و دلت پنجره ای بازززز به آسمان
...
در فراسوو و و و
ابرها می بینی...
کودکی می بینی می خندد
شبیه کودکی ات ت ت
با بادبادکی رقصان ن ن ن ن
و نوای فلوت...
و عطر کهنه خیال ...
و نگاهی در آینه...
و باز گستره پهناور تنهایی...
و باز آهی آهسته...
و باز اشکی بی رمق...
م.خار
ببخش بهار...
نه همپای شکوفه هایت شکفتم
و نه هم آوای چلچله هایت
آواز سر دادم
نه جوانه باران
نه سبز شدم
آه ای اهورایی
آه ای معاد محال
مرا ببخش که چونان پروانه
سر از پیله حیرت نگشودم
و هنوز ساکن شهر سکوت و رخوت و تکرارم
بی مرتع...
بی چوپان...
بی گوسفند...
با نی لبکی از خاطرات کهنه و مه آلود
در انتظار فصلی دیگر...
بی بذر...
بی باران...
ببخش بهار
نومیدم از نیامده
ببخش بهار
"سالی که نکوست از بهارش پیداست"
م.خار
می خواستم برگردم ته سالن و از خجالت پارازیت ها دربیام اما با خودم گفتم شاید حق دارند که...... نیمه شعبان ها و چهارشنبه سوری ها و حتی در یک مراسم رسمی خود را خالی کنند.
اینو بدون فکر نوشتم و شاید اشکال زیاد دارد ولی بد هم نیست:
به تو حق می دهم که سال به سال
شبی رمیده و َ زنجیر ِ غم ،تو ، پاره کنی
بهانۀ شب میلاد هم که کافی نیست
به ساعتی همۀ عقده ها ، تو ، چاره کنی
صدای بمب ِ اتم هم کفاف را ندهد
تو گوش ِ بستۀ یک ساله ، استجابه کنی
جفنگ و جیغ و هیاهو تو را مُسکن نیست
طناب ِ بستگیت را چگونه، ، ساده کنی؟
نفس که" دم" شده یک سال رابه حالت بغض
چگونه لحظه ای از "بازدم" تو استفاده کنی.
تمام چهار شنبه های ما ، دگر ، سوز است
زبان ، بریده ، ترقه ،صدای تازه کنی
...
فغان ِ حنجره ات از ته ِ مراسمی سنگین...
اگر چه آبروی ِ شهر را ،تو ، چاله کـُنی.
به پای این همه افسوس راه چاره کجاست؟
نشسته ، این همه افسوس را نظاره کنی؟
عبداله رضائیان
دوستان خوبم سلام. ترانه زیر رو به تازگی از محمد اصفهانی شنیدم.
آهسته آهسته داره بهار میاد... حس عجیبیه ...انتظار بهار... انتظار یار... چه خوبه روی خاک وجودمون شکفتن و نو شدن رو مقارن با فصل بهار احساس کنیم...
الهی ایدون باد
بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد
ببین چی میشه اون کس که یه جو، از حق مردم خورد
کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن
یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس میدن
عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست
سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه
کنار سفرهی خالی یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون میدن
نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه
خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمیبخشه
کسایی که به هر راهی دارن روزیتو میگیرن
گمونم یادشون رفته همه یک روز میمیرن
جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم
همه یک روز میفهمن چه جوری زندگی کردیم
عصر...عصر استثمار است
عصر حقوق زیر قانون کار
عصر حقارت دستان پیرمرد
میان وقاحت سطل زباله
عصر...عصر تظاهر است
تظاهر عشق
تظاهر لبخند
تظاهر ایمان
عصر...عصر نزاع خیابان است بر سر قلک کودک احساس
عصر بوتیک
برند
اتیکت
در پرسه های بالای شهر
عصر...عصر دروغ است
عصر خستگی صداقت
زیر بار سنگین...تهمت...حماقت
عصر...عصر فراموشی است
عصر آلزایمر وجدان
عصر قرصهای مسکن
مستی
عصر تجویز مخدر
عصر...عصر پادشاهی پول است
عصر یکه تازی نخوت بر سر مرکب قدرت
عصر...عصر رونق شعر است
عصر مداحی و ثروت
عصر آشتی شاعر و زندان
عصر بیهودگی عرفان
عصر...عصر حسرت نان است برسر سفره افطار
عصر روزه های حاجت کودکان گرسنه
عصر...عصر تکرار تاریخ است
عصر امید...یاس...امید
عصر...عصر انتهای دوران است
در نگاه مومنانه یک چشم
بر سجاده ای ازگلواژه های ایمان
و سوره والعصر...
**م.خار**
حتما نمونه های زیادی رو دورواطرافتون دیدید که به موفقیت(به معنی عام کلمه) رسیدن بی اونکه برنامه ریزی مدون و تلاش مستمری برای رسیدن به هدفشون داشته باشن...(یه شبه ره صد ساله رفتن)
معمولا به این گروه افراد میگیم خوش شانس و در جمعهای صمیمی تر که گفتار التزام سرش نمیشه میگیم ""یارو خر شانسه""
بنظرتون اصلاً(اصلن)شانس وجود داره یا رسیدن به هدفهای بزرگ و کوچیک زندگی همگی از پیش نوشته شده؟
بنظر من باید به وقایع و پیش آمدهای زندگی با دید مثبت نگاه بشه تا در گیرودار انرژی های مختلف و گاهاً رعب انگیز سهم خوبی برداشت بشه...
بنظر من پذیرفتن من با همه کاستی ها و نداشته ها یه هنره... یه هنره بزرگ...
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنید...
چشم در چشمان توقع
با سینه ای که ستبر می شود از هرم حسرت
به نسبیت عشقوووو آئینه پرستی می اندیشم...
...
اشتباه بزرگی است اگر پستچی گمان کند
نامه های سرگشاده ام مقصدی دارد
حتی در انتهای غبارآلود شرقی ترین کوچه
...
بی تو خیابان هجای صامتی ست
بی تو باران قلوه سنگ
بی تو رنگین کمان هم مرده رنگ
...
به شهر بوق و برج و بردگی
عشق...
انتظار بزرگی ست از آئینه پرستان
...
انتظاریست محال...
باور کن دلم...
"ملال خواه ملال اندیش"
م.خار
گاهی فکر می کنم...
چرا با تو اینچنین عهدی بسته ام؟
که باید همیشه
به رضای تو خشنود باشم
آرزوهایم را
خواسته هایم را...
...
در دل، همه را به تو واگذار نمایم
تلخی را بچشم و شیرین بیانگارم
با این خیال که تو هستی، می بینی...
تا همیشه خود را با این امید تسلی دهم
که دست مهربان تو مرا نوازش خواهد کرد
...
ولی این روزها
می دانم به عهدم وفادار نبوده ام
...
ولی با این همه عهد شکنی
باز هم حضور تو بود که سراسر ناامیدیم را پر کرد
...
یادآوریم نمود که فراموشم نکرده ای
که هیچوقت فراموشمان نمی کنی
از محسن روحبخش عزیز بخاطر متن زیبایش تشکر می کنم و برایش در این ماه پرفضیلت خیر و برکت را آرزومندم.
رمضان ماه فرصتهاست... فرصتهایی از جنس نور و آسمان... برای پرواز، دستان قنوت را می خواهد و برای عاشقی قطره ای اشک... بیاییم با توکل و استمداد الهی فرصتهای ناب ماه خدا را درک کنیم و برای یکدیگر از ایزد بی همتا خوبی و نیکی مسئلت نماییم و تلاش کنیم به شناخت دقیقتری از خویش برسیم.
دزد...
خائن...
بی رحم...
فحش نمی دم...
بنظرتون القاب بالا رو از چند سالگی به افراد می دن؟
از بدو تولد؟؟؟ از نوجوونی؟؟؟ یا از چهل سالگی به بعد؟؟؟
ما آدمها تابع شرایطیم... قبول دارید؟؟؟
دزد در شرایط خاصی بوده که دزد شده...(دزدی فقط دست توی جیب کسی کردن نیس...معنای عام دزدی که در حیطه های فردی و اجتماعی قابل مطرح کردنه منظورمه)
قاتل و خائن و بی رحم هم به طریق اولی...
بی انصافیه که بی توجه به شرایط موجود افراد به اونا پوزخند بزنیم و با نگاه عاقل اندر سفیه به اونا نگاه کنیم.
دوستان خوبم باور کنید که همه ما در شرایط می تونیم قاتل، دزد، خائن و بی رحم باشیم و چه بسا که الان مبتلابه نباشیم...
کشتن روزهای زندگی به بهونه های واهی و غم های بیهوده... قتل عمده
کم کاری در کار روزانمون و وظایف شرعی و عرفیمون... دزدیه
آدمی که دور شده از مدار انسانیت و پیرو نفس و هوسه... خائنه
عدم ملاطفت با غریب و آشنا و عدم توجه به زیبایی های خلقت... بی رحمیه
خدایا کمک کن اول شرایط بقیه رو درک کنیم و بعد در موردشون قضاوت کنیم
دوستان خوبم سلام. امیدوارم در سایه الطاف الهی سرتون به سامان عشقش باشه...
به حول قوه الهی و سیاستهای موجود در زمینه فرهنگ و آموزش در کشورمون تعداد دارندگان مدارج عالی تحصیلی در رشته های مختلف زیاد و زیادتر شده... خوب یا بدش گستره عظیمی از مباحث رو میطلبه که در حوصله منو شما احتمالا نمی گنجه و ناگفته پیداست که به صرف افزایش کمیت از کیفیت و نتیجه خبر چندانی نیست...
هدف از کسب دانش و علم فارغ از ملزومات امروزه که به تشخص اجتماعی، اشتغال و ...میشه اشاره کرد، چیه؟
بنظر من دانش به معنای تمام کلمه، مقدمه و دریچه ایه به معرفت پیرامون و هستی...
با معرفت هم می شه خودمون، اطرافیانمون، دنیامون و خدامون رو بهتر و بیشتر دوست بداریم...
مگر نه اینکه فلسفه آفرینش عشق و دوست داشتنه؟؟؟
چه مقدار از دانشی که منو شما فراگرفته و میگیریم به این هدف والا متمایله؟؟؟
مولای متقیان می فرمایند:
خیر العلوم ما اصلحک
بهترین دانش ها ، دانشی است که تو را اصلاح کند
چقدر از آموخته هامون به این حدیث گوهربار نزدیکه و یا جهت رسیدن به این علوم چقدر تلاش کردیم؟
اندکی تامل و اندیشه باید...